باغچه‌ات آباد عمو حیدر!

باغچه‌ات آباد عمو حیدر!
یادش به خیر! خسرو شکیبایی در سریال خانه سبز می‌گفت: یه خونه هر جایی می‌تونه باشه، مهم اینه که خونه سبز باشه! سبز سبز...» اما در منطقه ما، منطقه‌ای که به برج‌های بلند و آپارتمان‌های نوساز معروف است اصل سبز بودن خانه‌ها اسیر دست فراموشی شده است...!
کمتر به این موضوع توجه می‌کنیم که در کنار خانه‌هایمان درخت و سبزی و گل بکاریم تا هم زیبایی بصری به اهالی هدیه کنیم هم هوایی پاک داشته باشیم. اما در همین منطقه، جایی که همه به فکر ساختن خانه و آپارتمان‌های نوسازند عمو حیدری زندگی می‌کند که در فضای خالی مقابل خانه‌اش درختکاری کرده و گل کاشته! آن هم چه گل‌ها و درخت‌هایی . از نسترن گرفته تا رز و درخت زیتون و بید و توت!‌کاری کرده تا اهالی کوچه مبین یک و کوچه‌های اطراف دور هم جمع شوند و به رسم روزگار قدیم خانه یکی بودن همسایه‌ها را به لحظه‌هایشان سنجاق کنند.‌کاری کرده که اگر یکی از اهالی در دور همی باغچه‌ای شرکت نکند یا اینکه خدایی ناکرده روزی عمو حیدر درختان باغچه را هرس نکند، به دیدارش بروند و بگویند کجایی همسایه؟ حالت خوب است؟ دماغت چاق است! مانند چند ماه پیش که باغبان مهربان و دوست‌داشتنی این باغچه کوچک بیمار شد و اهالی به عیادتش رفتند تا شعری را که برایش سروده بودند، بخوانند و بگویند: «دورهمی باغچه‌ای بدون تو صفا ندارد!‌» رفتند تا بگویند حتی در همین منطقه‌ای که پر از برج و آپارتمان است می‌توان سبز بود... این شما و این عمو حیدر محله امیرکبیر و همسایه‌هایش.  

 

باغچه‌ات آباد عمو حیدر!   

عمو حیدر محله امیرکبیر 

 

وارد کوچه مبین یک که می‌شویم ابتدا بوی خوش گل‌ها را استشمام می‌کنیم، بعد هم نگاهمان به درختانی سرسبز می‌افتد که استوار ایستاده‌اند. سومین چیزی که در این کوچه خودنمایی می‌کند اهالی خیابان و همسایه‌ها هستند. همسایه‌هایی که روی دیوار باغچه نشسته بوده‌اند و چای می‌نوشیده‌اند. خبرشان کرده بودیم! خبرشان کرده بودیم که قرار است از همشهری محله بیاییم و از باغچه و باغبان محله‌شان عکس بگیریم و گزارش تهیه کنیم. اما آنها خبرمان نکرده بودند که قرار است دور هم جمع شوند تا بار دیگر از مرد طبعیت دوست محله قدردانی کنند. مردی که اهالی او را «عمو حیدر» صدا می‌کنند. عمو حیدر اصلانی... 

 

وقتی داد زدن نتیجه داد 

 

4 سال پیش بود که به خیابان امیرکبیر آمدند. وقتی از پنجره کوچک آشپزخانه که مشرف به کوچه بود خیابان را نگاه می‌کرد و زمین بایر و خالی مقابل خانه را می‌دید آهی از روی حسرت می‌کشید و می‌گفت: «چه می‌شد اگر درختی چیزی مقابل خانه‌مان کاشته بودند.‌» 4 سال از آن روزها گذشته و این روزها همه چیز فرق کرده است تا حیدر اصلانی یا همان عمو حیدر خیابان امیرکبیر با طلوع اشعه‌های طلایی رنگ خورشید، صبحانه نخورده، سراغ باغچه کوچک روبه‌روی خانه‌اش برود تا به گل‌ها و درختان و سبزی‌ها رسیدگی کند. چون اعتقاد دارد نخست باید گیاهان صبحانه بخورند بعد او، اما این عشق به طبیعت و سرسبزی از کجا آمده؟ حیدر اصلانی در این‌باره می‌گوید: «چند سال پیش قبل از آمدن به محله امیرکبیر، در قائم سوم زندگی می‌کردیم. هر روز به بوستان سنبل می‌رفتم تا همراه اهالی ورزش کنم. وقتی می‌دیدم بعضی بدون توجه از چمن‌ تردد می‌کنند، ناراحت می‌شدم اما‌ کاری از دستم بر نمی‌آمد. برای همین با یکی از دوستانم نقشه‌کشیدیم.» دوستش وارد چمن می‌شود و حیدر اصلانی فریاد می‌زند نرو آقا جان! نرو: «داد زدم! انگار که داریم دعوا می‌کنیم. داد و بیداد باعث شد همه دورمان جمع شوند و همه آنهایی که قبل از این دعوای ساختگی از چمن‌ تردد می‌کردند طرف مرا گرفتند. از آن روز به بعد هیچ‌کس را ندیدم که از چمن‌ تردد کند و این نخستین گام برای دوستی و احترام به طبعیت بود.»

 

 

همه برای باغچه زحمت کشیده‌اند

 

اجدادش گرجستانی‌اند. خودش اما متولد اصفهان است. وقتی صحبت می‌کند لهجه‌اش تلفیقی از زبان گرجستانی و لهجه شیرین اصفهانی است. عمو حیدر از روزی که تصمیم به سرو سامان دادن به زمین بایر مقابل خانه‌اش کرد اینگونه تعریف می‌کند: «وقتی به امیرکبیر اسباب‌کشی کردیم، فقط یک هفته دوام آوردم. هفته دوم به مرکز گل و گیاه منطقه در زیبادشت رفتم و گفتم: می‌خواهم مقابل خانه‌ام گل و گیاه بکارم. اما نه بذرش را دارم نه تخصصش را! چه کار کنم؟‌» با گفتن این حرف‌ها در کلاس‌های مرکز گل و گیاه شهرداری منطقه ثبت‌نام می‌کند و آموزش می‌بیند. عمو حیدر می‌گوید: «صفر تا صد رفتار با گل و گیاه را در این کلاس‌ها یاد گرفتم. بعد یک بیل مکانیکی اجاره کردم و بذرهایی را که از مرکز گل و گیاه گرفته بودم در زمین کاشتم. نخستین درختی که کاشتم درخت بید بود و زیتون. همسایه‌های قدیمی‌ام در محله قائم هم آمدند و برایم درخت توت آوردند. چند وقت پیش هم یکی از همان همسایه‌های قدیمی با درخت توت قرمز آمد و درخت توت قرمز را با توت سفید پیوند زد. باغچه عمو حیدر با کمک اهالی باغچه شده و برای همین خوردن و بردن از این باغچه آزاد است.»

 

 

 نان و ریحان و پنیر... 

 

سال گذشته بذر سبزی خوردن در باغچه می‌کارد. سبزی‌هایی که رفت‌وآمد به باغچه 150 متری عمو را چند برابر کرده است. این حرف را یکی از همسایه‌ها می‌زند و عمو حیدر در پاسخ می‌گوید: «میدان میوه و ‌تره‌بار همسایه باغچه ماست. اما تا وقتی که باغچه سبزی داشته باشد باید از اینجا سبزی خوردن ببرند. تمام.» با گفتن این حرف همسر عمو حیدر، «صدیقه بخشیانی» یک استکان چای دست همسرش می‌دهد و می‌گوید: «همیشه از پنجره آشپزخانه نگاهش می‌کنم. برای بار دادن تک تک درخت‌ها زحمت کشیده. چند وقت پیش همسرم به خانه آمد و با خوشحالی گفت که چند روز پیش به یکی از اهالی سبزی خوردن داده که او را نمی‌شناخته. مثل اینکه رهگذر بوده و سبزی‌ها نظر او را جلب کرده بود.» عمو حیدر که از شنیدن این خاطره لبخند روی لب‌هایش نشسته ادامه می‌دهد: «آن خانم چند روز بعد با یک کیسه کود برای گیاهان آمد تا از من قدردانی کند. من هم از بس خوشحال شدم به محض ورود به خانه داستان را برای همسرم تعریف کردم.» عمو حیدر با گفتن این حرف به باغچه می‌رود و مشتی شاهی می‌چیند و می‌گوید: «تابستان‌ها باغچه پاتوق اهالی است. چای دم می‌کنیم. سبزی می‌چینیم و با گوجه و خیار و پنیر دورهمی می‌گیریم. به قول سهراب نان و ریحان پنیر، چه صفایی دارد...» 

 

از گنجشک‌ها و پرنده‌ها سپاسگزارم

 

عمو حیدر از هنرمندی همسرش می‌گوید و به خانه‌اش دعوت‌مان می‌کند. خانه‌ای که درست روبه‌روی باغچه کوچکش است. او می‌گوید: «من در باغچه گل می‌کارم، همسرم در فرش‌های روی زمین و تابلو فرش‌های روی دیوار.» بعد هم کنده‌کاری‌های روی سفال را نشان‌مان می‌دهد که به زبان گرجی حک کرده است. عمو حیدر می‌گوید: «کلی تشکر در دلم مانده. می‌شود اینجا بگویم؟» وقتی پاسخ مثبت می‌گیرد، می‌گوید: «در باغ مترسک نگذاشته‌ام تا بگویم از پرنده‌ها ممنونم. پرنده‌هایی که کرم‌های باغچه را می‌خورند تا میوه‌ها و سبزی‌ها با کیفیت باشند. از اهالی و همسایه‌ها ممنونم که خدا قوت می‌گویند و خستگی را از تنم در می‌کنند. از خانواده‌ام ممنونم. از خدا هم تشکر ویژه دارم. چون‌کاری کرد تا در این محله و شهر غریب احساس غریبی نکنیم. ما همسایه‌ها خواهر و برادر هم هستیم و از کنار هم بودن خوشحالیم و لذت می‌بریم. کاش این باغچه سال‌های سال سبز بماند و همین‌طور از فرزندان‌مان به نوه‌ها و نتیجه‌ها برسد... کاش...»

 

120 درخت در یک باغچه

 

«علی تاتلاری» همسایه دیگر عمو حیدر است. او در شهرتاکستان باغ انگور دارد. تاتلاری می‌گوید: «هرگز تصور نمی‌کردم در تهران کسی مقابل خانه‌اش درخت بکارد. اهالی این کوچه مانند ساعت کوک شده‌اند. هر روز بعد از خوردن ناهار و قیلوله به کوچه می‌آییم و دور هم جمع می‌شویم. برای همین وقتی باغبان این باغچه مریض شد فقط یک بار دور هم نشستیم تا برای قدردانی از او شعر بگوییم. هر کسی یک مصرع می‌گفت و دیگری هم ادامه شعر را می‌سرود. این بار که به تاکستان برگردم برایش نهال انگور می‌خرم تا در باغچه بکارد.»
 
مثل قدیم‌ها

 

4 ماه پیش بود که هیچ‌کس عمو حیدر را ندید. «پروین فلاح» می‌گوید: «هر کدام از همسایه‌ها را که می‌دیدم می‌پرسیدم از عمو حیدر خبر دارید؟ همه می‌گفتند نه! چند وقتی است که ما هم او را ندیده‌ایم. نگران شده بودیم. وقتی از همسرش سراغ عمو حیدر را گرفتیم، گفت: در بیمارستان بستری است. قرار است قلبش را عمل کند.‌» نمی‌دانید وقتی به اهالی این خبر را دادم چقدر ناراحت شدند. اول می‌خواستیم برای ملاقاتش به بیمارستان برویم. اما همسرش گفت: دعا کنید عمل موفقیت‌آمیز باشد تا در خانه خودمان ملاقاتش کنید. چند هفته‌ای که از او خبری نبود درخت‌ها پژمرده شده بودند. هیچ‌کس نبود که دستی به سر و گوش این درخت‌ها بکشد. همین که عمو از بیمارستان مرخص شد، برنامه‌ریزی کردیم و برای عیادتش رفتیم. برایش شعر هم گفته بودیم. عمو حیدر صفای خیابان امیرکبیر است. همین باغچه کوچک باعث شده همسایه‌ها با هم دوست و رفیق باشند. خودتان که بهتر می‌دانید این روزها همسایه از حال همسایه خبر ندارد. اما این باغچه و عمو حیدر بهانه دورهمی‌های ما شده‌اند.»

 

 کاش ما هم همسایه شما بودیم

 

«پروین فلاح» یکی از همسایه‌هاست که می‌گوید: «تنها پاتوق محله و سرسبزی امیرکبیر همین باغچه است. وقتی به فامیل و آشنایانم می‌گویم در همین تهران دود گرفته باغچه داریم و سبزی ارگانیک و انجیر و زیتون می‌خوریم، باور نمی‌کنند. تازه وقتی می‌گویم من با تمام همسایه‌هایم رفت‌وآمد دارم و بیشتر روزها همدیگر را می‌بیینم می‌گویند دروغ می‌گویی. برای همین چند نفر از آنها را دعوت کردم تا در دور همی باغچه‌ای ما شرکت کنند. تا از نزدیک ندیدند باورشان نشد که باغبان مهربان محله ما با زحماتی که برای درخت‌ها و باغچه و گل‌ها می‌کشد، محصولاتش را در اختیار اهالی می‌گذارد و می‌گوید باغچه متعلق به شماست... اما وقتی از نزدیک دیدند باورشان شد و گفتند کاش ما هم همسایه شما بودیم.»
 
بذری برای همه اهالی

 

«سمیه علی‌نیا» کارشناس مرکز گل و گیاه زیبا دشت است. او آمده تا به باغچه عمو حیدر سر بزند و از او بپرسد مشکلی دارد یا خیر. کارشناس مرکز گل و گیاه می‌گوید: «نه تنها عمو حیدر بلکه هر کدام از اهالی که دوست داشته باشند در باغچه خانه یا در زمینی که متعلق به منطقه است درختکاری کنند، می‌توانند به‌طور رایگان در مرکز ما آموزش ببینند و بذر بگیرند و کود. عمو حیدر باید برای اهالی الگو باشد.»
 
همدم گل‌های باغچه

 

«فرزانه اسدی» یکی از اهالی کوچه است که با دیدن باغچه و سرزندگی درخت‌ها به وجد می‌آید. او می‌گوید: «از 4 سال پیش که به این محله آمدیم هر روز عمو حیدر را می‌دیدم که مشغول درختکاری است. روزهای اول با خودم می‌گفتم همین چند وقت است. خسته می‌شود، اما 4 سال از آن روزها گذشته و غیر از همان 3 هفته‌ای که عمو در بیمارستان بستری بود و در خانه دوران نقاهت را می‌گذراند هر روز او را دیدم. جوری با گل‌ها خلوت می‌کند و برایشان حرف می‌زند که گاهی حسودی‌ام می‌شود که چرا من عاشق گل‌ها نیستم.»
 
دل به دل راه داره

 

«حیدر اصلانی» از روزی می‌گوید که همسایه‌ها برای عیادت به خانه‌اش آمده بودند: «روی تخت بیمارستان که خوابیدم به خدا گفتم خدا جان! تازه درخت زیتون بار داده است. درخت گردو هم همین‌طور. بگذار چند سال دیگر زنده باشم تا درخت‌ها جان بگیرند. مدام فکرم پیش درخت‌ها بود. به این فکر می‌کردم کسی هست ریحان و شاهی بچیند و دست همسایه‌ها بدهد؟ بعد که یادم می‌افتاد نکند درخت‌ها تشنه باشند آهی بلند می‌کشیدم. عمل را انجام دادم و به خانه برگشتم. چند ساعت از مرخص شدنم نگذشته بود که همسایه‌ها دسته‌جمعی یه خانه‌ام آمدند. باور کنید همان دیدار، همان ملاقات حالم را خوب کرد. وقتی همسایه‌ها گفتند به عشق این باغچه است که از کوچه عبور می‌کنند، وقتی گفتند چند هفته است که دور هم جمع نشده‌اند با خودم گفتم پس حالا حالا‌ها باید زنده بمانم تا نگهداری از باغچه را به کسی دیگر بسپارم. به همسایه‌هایم گفتم من که در باغچه‌ام بادمجان نکاشته‌ام، اما همسایه‌های خوبم بادمجان بم آفت ندارد! خیالتان راحت. وقتی همسایه‌ها برایم شعر خواندند بغض کردم. زندگی با گل‌ها و درخت‌ها مرا احساساتی کرده است...»
 
سیگار نکش! 

 

«علیمراد زینعلی» همسایه عمو حیدر می‌گوید: «وقتی مریض شد دلم گرفت. دل درختان هم گرفت. دست و دلم به کار نمی‌رفت. وقتی تانکر برای آبیاری می‌آمد می‌گفتم عمو حیدر کجایی که حواست باشد فشار آب سبزی‌ها را له نکند؟ شاید باورش سخت باشد اما همین باغچه کوچک محبت اهالی را دوبرابر کرده است. هیچ‌کس حاضر نیست خانه‌اش را بفروشد و از این محله به محله دیگری برود. کمبود امکانات محله ما زیاد است اما این باغچه باعث شده بهانه خوبی برای ماندن داشته باشیم. باغچه‌ای که حس نزدیکی و محبت اهالی را زیادکرده است. هیچ‌کس در کوچه ما سیگار نمی‌کشد. می‌گویند حیف نیست این درخت‌ها و گل‌ها را ببینی و سیگار بکشی. گل‌ها خراب می‌شوند...»

 

مطالب مرتبط:

 

 

 

 

۱۱ اسفند ۱۳۹۵ ۰۹:۵۱
همشهری محله |
تعداد بازدید : ۱,۵۱۷
کد خبر : ۵,۴۴۰

نظرات بینندگان


نام را وارد کنید
پست الکترونیک را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید