دختر بادکنک فروش و پسرک

دختر بادکنک فروش و پسرک
طبق معمول هر روز، ساعت 5:30 شد و من، محل کارم رو ترک کردم. با مترو راحت می تونستم برم خونه و هزینه ام رو با این کار می تونستم مدیریت کنم. توی مترو نشسته بودم، بعد از یک روز کاری طولانی با یک قیافه خسته و ژولیده، لم داده بودم گوشه صندلی خشک مترو.
روز خسته کننده ای داشتم، اما امید اینکه  تا به خونه برسم می تونم یک دل سیر استراحت کنم لبخند رضایتی روی لبام میآورد. آخرین روز کاری هفته بود و می تونستم فردا و پس فردا وقتم رو صرف خودم و زندگیم کنم. داشتم خیال می بافتم که فردا رو چجوری بگذرونم، که دیدم یه دختر بچه 7 یا 8 ساله جلوی من ایستاده. چند باری هم منو صدا زده بود اما انقدر غرق افکارم بودم که اصلا متوجه حضورش نشده بودم.
-آقا میشه ازم بادکنک بخرین؟ 10 تاش هزار تومن، برای خواهر کوچیکتون ببرین، برای دخترتون یا پسرتون، آقا میشه ازم بادکنک بخرین؟!...
از اونجایی که خودم تنها زندگی میکردم و مسلما یه مرد 27 ساله به بادکنک نیاز نداره، بهش گفتم نه عزیزم. دختر بچه رفت سمت نفر بعدی...
کنارم یه پسر بچه نشسته بود که کمی معلول بود، از حالت بدنش می تونستی بفهمی که به راحتی نمی تونه راه بره. کمی بهش نگاه کردم که متوجه شدم چند بسته آدامس و شکلات داره می فروشه، اما انقدر غرق تماشای اون دختر بچه شده که اصلا به افتادن وسایلش حواسش نیست. بهش گفتم پسرجون دارن میافتن از دستت! انگار با شنیدن جمله من به این بچه برق وصل کنن، از جاش پرید، همزمان با ترمز قطار خورد زمین و وسایلش پخش زمین شد.
کمکش کردم جمعشون کرد. گرفتشون زیر بغلش و بدون هیچ توجهی به اطرافش رفت سمت دختر بچه.

 

چقدر یک انسان می تونه دل بزرگی داشته باشه و چقدر این انسان ها دنیا رو زیبا می کنن.

 

داشتم نگاش میکردم. مترو خیلی شلوغ نبود و می تونستی ببینی داره چه اتفاقی می افته.
پسر بچه به سختی راه می رفت. گفتم که، معلول بود.
دست برد توی جیبش و یه مشت پول خورد درآورد، شاید سر جمع 5 هزار تومان هم نمی شد. پولارو سمت دختر بچه گرفت، گفت به من بادکنک بده. دختر بچه ماتش برده بود و داشت به اون پسر بچه نگاه می کرد. بعد از چند لحظه گفت بادکنکام 10 تاش دو هزار تومنه ها؟ گفت باشه من میخرم. یهو جا خوردم و ناراحت شدم از حرفش، می خواست گرون تر به اون پسر بچه بفروشه. خیلی زود معاملشون شد و بادکنکارو ازش خرید.
توجهی نکردم اما منتظر بودم پسر بچه بیاد از جلوم رد شه و ازش بپرسم چرا این کارو کرد.
همین اتفاقم افتاد. پسر بچه در کمال ناباوریم شروع کرد به فروختن بادکنکا، به همون قیمتی که از اون دختر بچه خریده بود. به من که رسید ازش پرسیدم چرا بادکنکاشو خریدی و داری میفروشی؟اونم به همون قیمتی که خریدی؟
لبخندی زد و گفت: خب من میخواستم بادکنکاشو بفروشه، داشت التماس می کرد به بقیه، گناه داشت. لال شدم، نمیدونستم چه جوابی بهش بدم ....
یه ده دقیقه ای گذشت.
ماتم برده بود. انقدر که قطار دو ایستگاه از جایی که میخواستم پیاده شم رد شده بود. برام مهم نبود الان خسته ام و مجبورم باز دو ایستگاه برگردم و فقط داشتم به این دو تا بچه فکر میکردم
با خودم گفتم چقدر آدم ها گاهی دوست داشتنی و پاکن، مثل اون پسر بچه معلول، و گاهی چقدر می تونن منفور و پست باشن . چقدر یک انسان می تونه دل بزرگی داشته باشه و چقدر این انسان ها دنیا رو زیبا می کنن.
به اون پسر بچه و دل پاکش  که فکر می کردم خستگی یک روز سخت از تنم درمیومد.

 

 http://www.tebyan.net/newindex.aspx?pid=336521

۷ مهر ۱۳۹۵ ۱۲:۳۲
تعداد بازدید : ۱,۳۱۸
کد خبر : ۳,۵۳۰

نظرات بینندگان


نام را وارد کنید
پست الکترونیک را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید