حکایت حاکم نیشابور و مرد کشاورز
حاکم نیشابور برای گردش به بیرون از شهر رفته بود ، مردی میان سال در زمین کشاورزی مشغول کار بود . بی مقدمه به کاخ برگشت و دستور داد کشاورز را به کاخ بیاورند . روستایی بی نوا با ترس در مقابل تخت حاکم ایستاد.
[ تعداد بازدید : ۴۸ ]
حکایت ابوریحان بیرونی و علم سگ
ابن سینا همراه با ابوریحان بیرونی عازم سفر شدند. بوعلی برای کشف گیاهان دارویی و ابوریحان برای ستاره شناسی.
[ تعداد بازدید : ۳۸ ]
حکایت: حج رفتن عبدالجبار
آورده اند که روزی یکی از بزرگان به سفر حج می رفت نامش عبدالجبار بود .
[ تعداد بازدید : ۸۰ ]
حکایت درویش و کاسه گدایی
روزی گدایی برای دیدن یک درویش به خانه او رفت و از دیدن خانه درویش شگفت زده شد چرا که درویش را بر روی تشکی مخملین و زرین در میان چادری زیبا که طناب هایش به گل میخ های طلایی گره خورده اند، نشسته است دید
[ تعداد بازدید : ۹۰ ]
مشکل کار نکردن خودکار در فضا(حکایت)
زمانی که ناسا برنامه ریزی خود را برای فرستادن چند فضانورد به فضا شروع کرد فکر همه مشکلات و اتفاقات احتمالی در فضا را کرده بودند و فضانوردان به فضا اعزام شدنداما با مشکل کوچک و در عین حال جالبی روبرو شدند.
[ تعداد بازدید : ۵۱ ]
حکایت قاضی و امانت یک مرد
روزی مردی تصمیم داشت که به مسافرت برود ولی از اینکه طلاهایش در خانه به سرقت برود میترسید لذا تصمیم گرفت که طلاهایش را به شخص امانت داری بدهد.
[ تعداد بازدید : ۴۳ ]
حکایت تاجر و پسر بچه
این داستان درباره کسانی است که در کارشان عجله میکنند و همیشه چوب عجله کردن‌شان را میخورند زیرا با عجله هیچ کاری درست نخواهد و ممکن است ضرر هم داشته باشد.
[ تعداد بازدید : ۴۵ ]
حکایت عروس معیوب و پیرزن
جوانی تصمیم گرفت که ازدواج کند به یکی از پیرزنان محله گفت که برایم دختری مناسب پیدا کن تا با او ازدواج کنم.
[ تعداد بازدید : ۴۸ ]
حکایت بازدید سه مسافر از رم
روزی سه مسافر به شهر رم مسافرت کردند. آنها با پاپ ملاقات نمودند. پاپ از مسافر اول سوال کرد: «‌چند روز قرار است که در اینجا بمانی؟»‌
[ تعداد بازدید : ۴۰ ]
حکایت پادشاه و مرد فقیر دانا
روزی روی دُر گرانبهای پادشاه لکه سیاهی مشاهده شد هر کاری درباریان کردند نتوانستد رفع لکه کنند هر جایی وزیر مراجعه کرد کسی علت را نتوانست پیدا کند تا مرد فقیری گفت من میدانم چرا دُر سیاه شده است.
[ تعداد بازدید : ۲۳۰ ]
حکایت خلیفه عباسی و غلامش
در کتاب قابوس نامه پندانه های بسیار زیادی وجود دارد حکایات آموزنده و زیبا که حتما پیشنهاد میکنیم این کتاب را تهیه کنید و بخوانید. این مولف این کتاب امیر عنصرالمعالی کیکاووس است که در سال ۴۷۵ قمری تالف گردیده است.
[ تعداد بازدید : ۴۶ ]
حکایت کوزه عسل ملانصرالدین و قاضی
ملا نصر الدین سندی داشت که باید قاضی شهر آن را تایید می کرد اما از بخت بد او قاضی هیچ کاری را بدون رشوه انجام نمی داد .
[ تعداد بازدید : ۵۳ ]
حکایت چوپان ساده دل
مردی ساده چوپان شخصی ثروتمند بود و هر روز در مقابل چوپانی اش پنج درهم از او دریافت می کرد.
[ تعداد بازدید : ۵۰ ]
دزدیدن جوانمردی
اسب سواری ، مرد چلاقی را سر راه خود دید که از او کمک می خواست.مرد سوار دلش به حال او سوخت از اسب پیاده شد و او را از جا بلند کرد.و روی اسب گذاشت تا او را به مقصد برساند.
[ تعداد بازدید : ۴۰ ]
بعد از مرگم اموالم را در قبرم دفن کنید (حکایت)
روزی مرد خسیسی که تمام عمرش را صرف مال‌اندوزی کرده بود و پول و دارایی زیادی جمع کرده بود، قبل از مرگ به زنش گفت: «من می‌خواهم تمامی اموالم را به آن دنیا ببرم.»
[ تعداد بازدید : ۳۹ ]
حکایت جالب تندیس هیتلر
یک کمونیست مجوز مهاجرت از آلمان به روسیه را کسب کرد.هنگام خروج از آلمان در فرودگاه مامور وسایل او را چک کرد یک مجسمه دید از او پرسید: این چیه؟
[ تعداد بازدید : ۵۱ ]
حکایت قرض کردن از حلوا فروش
مردی به نزد حلوا فروشی رفت وگفت: «مقداری حلوای نسیه به من بده» حلوا فروش قدری حلوا برایش در کفه ترازو گذاشت و گفت :
[ تعداد بازدید : ۴۶ ]
حکایت آواز خر و رقص شتر
خری و اشتری به دور از آبادی به طور آزادانه با هم زندگی می کردند. نیمه شبی در حال چریدن علف، حواسشان نبود که ناگهان وارد آبادی انسانها شدند. شتر چون متوجه خطر گردید رو به خر کرد و گفت: ای خر خواهش می کنم سکوت اختیار کن تا از معرکه دور شویم و مبادا انسانها به حضورمان پی ببرند!
[ تعداد بازدید : ۲۰۵ ]
رستوران رفتن کمال الملک در اروپا
کمال الملک نقاش چیره دست ایرانی (دوران قاجار) برای آشنایی با شیوه ها و سبکهای نقاشان فرنگی به اروپا سفر کرد. زمانی که در پاریس بود فقر دامانش را گرفت و حتی برای سیر کردن شکمش هم پولی نداشت.
[ تعداد بازدید : ۸۱ ]
حکایت انشالله ملانصرالدین
روزی همسر ملانصرالدین از او پرسید:
فردا چه می کنی؟
گفت: اگر هوا آفتابی باشد به مزرعه می روم و اگر بارانی باشد به کوهستان می روم و علوفه جمع می کنم.
همسرش گفت: بگو ان شاءا…
[ تعداد بازدید : ۵۰ ]
روزی که ستارخان گریه کرد
ستارخان در خاطراتش میگوید:
من هیچوقت گریه نکردم،
چون اگر گریه میکردم آذربایجان شکست میخورد
و اگر آذربایجان شکست میخورد ایران شکست میخورد.
[ تعداد بازدید : ۶۵ ]
عیادت مرد ناشنوا از همسایه
ناشنوایی خواست به احوالپرسی بیماری برود. با خودش حساب و کتاب کرد که نباید به دیگران درباره ناشنوایی اش چیزی بگوید و برای آن که بیمار هم نفهمد او صدایی را نمی شنود باید از پیش پرسش های خود را طراحی کند و جواب های بیمار را حدس بزند.
[ تعداد بازدید : ۶۸ ]
حکایت جالب «کار خوبه خدا درست کنه»
داستان جالب در مورد روزی خدا...
[ تعداد بازدید : ۱۲۶ ]
داستانی از مثنوی معنوی: صوفی و خرش
روزی بود و روزگاری در زمانهای پیش یک صوفی سوار بر الاغ به خانقاه رسید و از راهی دراز آمده و خسته بود و تصمیم گرفت که شب را در آن جا بگذراند پس خرش را به اصطبل برد و به دست مردی که مسئول نگهداری از مرکب ها بود سپرد و به او سفارش کرد که مواظب خرش باشد.
[ تعداد بازدید : ۹۲ ]
حکایتی از مولانا و شمس
می گویند:روزی مولانا ،شمس تبریزی را به خانه اش دعوت کرد...
[ تعداد بازدید : ۱۸۹ ]
حکایت پادشاه و کنیزک !
پادشاه قدرتمند و توانایی, روزی برای شکار با درباریان خود به صحرا رفت, در راه کنیزک زیبایی دید و عاشق او شد.
[ تعداد بازدید : ۷۲ ]
آرام بخشی به دیگران
«زیتون حکیم» مردی را دید که بر ساحل دریایی نشسته است و به شدّت غم زده و محزون است و بر دنیا تأسف می‌خورد. به او گفت: ای جوان! اگر در اوج بی‌نیازی، در دریایی بودی و کشتی‌ات شکسته بود و در معرض هلاکت قرار گرفته بودی آیا آرزو نداشتی که آنچه داری از دست بدهی و از هلاکت نجات یابی؟
[ تعداد بازدید : ۱۱۳ ]
دو بازرگان
روزی دو بازرگان به حساب معامله هایشان می رسیدند.در پایان،یکی از آن دو به دیگری گفت:طبق حسابی که کردیم من یک دینار به تو بدهکار هستم.
[ تعداد بازدید : ۷۶ ]
گاهی نداشته های ما به نفع ماست
روزی مردی با مشاهده آگهی شرکت مایکروسافت برای استخدام یک سرایدار به آنجا رفت.
در راه به امید یافتن یک شغل خوب کمی خرید کرد.
[ تعداد بازدید : ۸۱ ]
 واکنش مردم به اولین آسمان خراش تهران
معروف است ناصرالدین شاه هر روز برای دیدن دارالخلافه اش و بعد هم تماشای کوه و دشت های شمال تهران از طبقات بالای شمس العماره استفاده می کرد. این عمارت قصه های زیادی دارد اما ماجرایی از آن برای شناخت بیشتر فرهنگ اصیل شهرنشینی مردم تهران قابل تامل است.
[ تعداد بازدید : ۵۹ ]
دلخوری لاک پشت از خدا و پاسخ خدا به او!
پشتش‌ سنگین‌ بود و جاده‌های‌ دنیا طولانی. می‌دانست‌ که‌
[ تعداد بازدید : ۸۸ ]
حکایت خواندنی خیاط
در شهر مرو خیاطی بود، در نزدیکی گورستان دکانی داشت و
[ تعداد بازدید : ۷۲ ]
حکایت آموزنده تله موش
موشی از شکاف دیوار کشاورز و همسرش را دید که بسته ای را باز می کردند. فهمید که محتوی جعبه چیزی نیست مگر تله موش، ترس وجودش را فرا گرفت. به سمت حیاط مزرعه که می رفت، جار زد: تله موش تو خانه است. تا به همه اخطار بدهد...
[ تعداد بازدید : ۱۲۷ ]
حکایت زیبای خرس و اژدها
اژدهایی خرسی را به چنگ آورده بود و می خواست او را بکشد و بخورد. خرس فریاد می کرد و کمک می خواست, پهلوانی رفت و خرس را...
[ تعداد بازدید : ۱۱۴ ]
حکایت پندآموز:هر چه می خواهی گناه کن!
جوانی محضر امام حسین (ع) رسید و گفت: «من مردی گناهکارم و نمی‌توانم خودم را در انجام گناهان باز دارم، مرا نصیحتی فرما.»...
[ تعداد بازدید : ۱۰۷ ]
خر طلبکار
دوستان ملا که خرش را به اندازه خودش می شناختند ، متوجه شدند که روز به روز ضعیف تر...
[ تعداد بازدید : ۹۹ ]
حکایت خواندنی: خدا چه می خورد؟!
حکایت است که پادشاهی از وزیرخود پرسید:

بگو خداوندی که تو می پرستی چه می خورد، چه می پوشد ، و چه کار می کند و اگر تا فردا جوابم نگویی عزل می گردی....
[ تعداد بازدید : ۹۷ ]
حکایت جالب لعنت بر شیطان !
به شیطان گفتم: «لعنت بر شیطان!» لبخند زد.

پرسیدم: «چرا می خندی؟»
[ تعداد بازدید : ۹۲ ]
حکایت مرد زاهد و ریا کاری
مرد زاهدی، روزی به مهمانی شخصیتی بزرگ رفت. هنگام غذا خوردن فرا رسید. زاهد از عادت همیشگی غذا کمتر خورد .
[ تعداد بازدید : ۸۷ ]
حکایات بهلول
بهلول در نزد خلیفه،پرداخت پول بخار،ارزش هارون الرشید،حمام رفتن بهلول،ملک و سلطنت،
گول زدن داروغه،دنیا را چگونه می بینی؟
[ تعداد بازدید : ۱۰۰ ]
حکایت آموزنده ی پرنده نصیحتگو
یک شکارچی، پرنده ای را به دام انداخت. پرنده گفت: ای مرد بزرگوار! تو در طول زندگی خود گوشت گاو و گوسفند بسیار خورده ای و هیچ وقت سیر نشده ای. از خوردن بدن کوچک و ریز من هم سیر نمی شوی. اگر مرا آزاد کنی، سه پند ارزشمند به تو می دهم تا به سعادت و خوشبختی برسی. پند اول را در دستان تو می دهم. اگر آزادم کنی پند دوم را وقتی که روی بام خانه ات بنشینم به تو می دهم. پند سوم را وقتی که بر درخت بنشینم. مرد قبول کرد. پرنده گفت:
[ تعداد بازدید : ۹۰ ]
حکایتی شیرین اما پر از اشتباه
در زبان مردم گاه حکایاتی شنیده می شود که ظواهر دینی دارد و در ظاهر به قصد کمک به اهداف دین ساخته یا حکایت می شود. با این حال با بررسی بیشتر متوجه می شویم که بسیاری از این حکایت ها بر خلاف ظاهرشان، بر مبنای دینی بنیان نشده و گاه بر خلاف مقاصد و آموزه های دینی هستند.
[ تعداد بازدید : ۱۲۱ ]
میمون و کلاه فروش
کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت. تصمیم گرفت زیر درخت مدتی استراحت کند. لذا کلاه ها را کنار گذاشت و خوابید. وقتی بیدار شد متوجه شد که کلاه ها نیست. بالای سرش را نگاه کرد. تعدادی میمون را دید که کلاه ها را برداشته اند...
[ تعداد بازدید : ۲۵۹ ]